تبليغاتX
این روزها که می گذرد... - به باباجون حاج آقا

این روزها که می گذرد...

احوال بابا جون گلم؟

خوشتان هست آن ور خط؟

میون این همه بار که شال و کلاه می­کنید، کرواتتان را هم میزون می­کنید و می­آیید وسط خواب بر و بچه­هایتان، یه سری هم به این نوه­ی حقیر سراپا تقصیر بزنید طوری نمی­شودها...

دیشب خیلی دلتنگتان شده بودم، بیشتر از هر وقت دیگر در این 2-3 سال.

 دلتنگ نطق­های خارج از دستورتان که سایرین را اول به وحشت می­انداخت که نکند ال شود و بل شود ولی دست آخر همه را به وجد می­آورد.

دلتنگ مدیحه­خوانیتان که سراسر شور و صفا بود، بی­نیاز از سبک و تحریر و هر قرطی بازی دیگر.

دلتنگ هم کلام شدنتان با "السابقون السابقون" زورخانه!  جای شما خالی از اهل گود بودند، حیف شما نبودید که دمخورشان شوید.

نمی­دونم فاتحه­های پیزوری که سالی یکبار نثارتان می­کنم به شما می­ رسد یا گوینده­اش آن­قدر مرخص است که از دهن در نیامده  توی سرش می­زنند، هر چه هست دلیل نمی­شود که شما مقابله به مثل کنید و سیگنال دعایتان را مخابره نکنید، حرف من نیست ها، مرام گود اجازه­ی -زبونم لال- بیمرامی را از شما سلب می­کند! پس ما منتظریم، عجل بالدعا لابن اختک  یا حاج عباس بن علی­اکبر.

فعلا عزت زیاد و بدرود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:54  توسط علی فرمد  |