تبليغاتX
این روزها که می گذرد...

این روزها که می گذرد...

حاج آقا آرامش عجیبی دارد،از کجا آورده نمی دانم!می پرسی "خوب هستین حاج آقا؟" جواب

 می دهد:"خوب می شیم!" یعنی که مرگ خواهد آمد.نقل است سه سال پیش که عزیز فوت کرد

صبح زود فهمیده بود،بعد از گریه هایش خوابیده بود و صبح دوباره بساط نان-کاکائوی

همیشگی اش برقرار بود.

حاج آقا کلی شعر بلد است که از بر می خواند.تازگی ها البته حوصله ی چند سال پیش را ندارد.

حوصله ی گیر دادن به جوراب دختربچه ها را هم.وقتش را به نماز و دعا و قرآن می گذراند.

از وضعیت باباجون با هفتاد و چند سال سن که هنوز چهارشنبه ها به پدرش "سر" می زند،

خنده ام می گیرد!

حاج آقا و عزیز هیچ وقت ساعتشان را عقب-جلو نمی کشیدند.حاج آقا معتقد است این که وقتی

 ساعت 12 نیمه شب است یکهو بگویی 1 شده یا 11 دروغ است.

(دکتر احمدی نژاد هم شاید ته دلش همین عقیده را دارد).

من را می شناسد؛لااقل می داند پسر سعیدم.ناسلامتی بزرگترین نتیجه اش هستم.

علی بن سعید بن رضا بن محمد یعنی حاج آقا.

حاج آقا آن دفعه که توضیح داد دست من(که هنوز این همه پشم درنیاورده بود)

با دست تکیده ی خودش فرق دارد و ممکن است باعث ایجاد ریبه در نامحرم شود،

علاوه بر این که با غرولند عزیز مواجه شد که "خودشان ننه بابا دارند،عقلشان می رسد چه کنند" ،

با وجود این که  کم به جا ن هم غر نمی زدند،وقتی عزیز مشرف شد حج،حاج آقا حسابی

دلتنگ شده بود؛به قول خودش "به هر حال بعد از این همه سال انسی در دل به هم رسانده بود."

از پارسال که "حاج علی آقای فرمد"-پسرش- به رحمت خدا رفت گاه و بی گاه سراغش را می گیرد

و اطرافیان هم جواب سر بالا می دهند:حال ندار است،مریض است...

خیلی کم به خدمتش می رویم،انصافا خیلی کم،شاید سالی دو-سه بار.نمی دانم که مسجد ظهر را هنوز

 می رود یا آن را هم مثل مهمانی ها تعطیل کرده؟

حاج اقا-که خدا حفظش کند-نود و هفت(هشت؟) سال دارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:32  توسط علی فرمد  |