تبليغاتX
این روزها که می گذرد...

این روزها که می گذرد...

-تو مثل یه

 

-چی؟ ی

-تو مثل یه ببر بی دندون شدی کاکرو،می فهمی؟

 

 یه ببر بی دندون!

 

-چی؟ یه ببر بی دندون؟

.

.

.

.

کیششششششش،کیشششششششش،کیششششش

 

(صدای عبور توپ از کنار کاکرو)

 

کاکرو:چییییی شد؟

 

 

گزارشگر:سوبا با یه حرکت فوق العاده توپو

 

 از کاکرو عبور می ده.

.

.

.

.

-هیچ می دونین مقابل کی ایستادین؟مامور مخصوص حاکم

 

بزرگ:"می تی کو مون"،احترام بگذارین!

 

 

-چی؟ مامور مخصوص حاکم بزرگ؟

 

 

-جناب کلانتر،با سوء استفاده از مقامت مردم بیچاره رو

 

 تو فقر نگه داشتی.حالا وقتشه که به سزای کارات برسی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 16:26  توسط علی فرمد  | 

 

ابن بابویه(رضوان الله علیه) به سند معتبر از امام سجاد(سلام الله علیه) روایت کرده که در بنی اسرائیل شخصی بود که قبر مردم را می شکافت و کفن مردگان را می دزدید.پس یکی از همسایگان او بیمار شد و ترسید که بمیرد و آن کفن دزد کفن او را برباید.او را طلبید و گفت: من با تو چون بودم در همسایگی؟گفت: همسایه ی نیکی بودی برای من.گفت: به تو حاجتی دارم.گفت: بگوکه حاجت تو برآورده است.پس بیمار دو کفن را به نزد او گذاشت و گفت:هر یک را که می خواهی و بهتر است بردار و دیگری را بگذار که مرا در آن کفن کنند و چون مرا دفن کنند قبر مرا مشکاف و کفن مرا مبر.پس آن نباش از گدفتن کفن ابا کرد و بیمار مبالغه کرد تا او کفن بهتر را برداشت.

 

چون آن شخص مرد و او را دفن کردند نباش با خود گفت که:این مرد بعد از مردن چه می داند که من کفنش را برداشته ام یا گذاشته ام.پس آمد و قبرش را شکافت.ناگاه صدایی شنید که کسی بانگ می زند که: مکن!پس او کفن را گذاشت و برگشت و به فرزندان خود گفت:من چون پدری بودم برای شما؟ گفتند:نیکو پدری بودی. گفت: به شما حاجتی دارم.گفتند: بگو که آن چه فرمایی چنان خواهیم کرد.گفت: می خواهم که چون بمیرم مرا بسوزانید و استخوان هایم را بکوبید و در هنگامی که باد تندی آید، نصف آن خاکستر را به جانب صحرا به باد دهید و نصف دیگر را به جانب دریا.

 

چون مرد، آنچه وصیت کرده بود به جا آوردند. در آن حال حق تعالی به صحرا فرمود که: آنچه در توست جمع کن و به دریا فرمود که: آنچه در توست جمع کن. پس آن شخص را زنده کرد و بازداشت و فرمود که: تو را چه باعث شد که چنین وصیتی کردی؟

گفت: به عزت تو که از ترس تو چنین کردم. حق تعالی فرمود: چون  از خوف من چنین کردی، خصمان تو را از تو راضی می گردانم و خوف تو را به ایمنی مبدل می سازم و گناهان تو را می آمرزم.

 

*"عین الحیات"،مجلسی(رضوان الله علیه)،تصحیح علی محمد رفیعی،صفحات 660-661

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 23:37  توسط علی فرمد  |