تبليغاتX
این روزها که می گذرد...

این روزها که می گذرد...

 

کتاب های زیر ظرف دو ماه گذشته مطالعه شد

 

(یا مطالعه شان به پایان رسید):

 

 

1.هری پاتر-جلد آخر-قسمت اول-ترجمه ی اسلامیه

 

خیلی حال نکردم،خوب شد تمومش کرد،داشت کم کم  دچار

 

 "دایی گری" می شد،البته باز هم می گم،دایی به موقع رفت!

 

 

2.خاطرات عزت شاهی

 

این 800 صفحه ای ارزشمند خیلی بهم چسبید:

 

یک عبرتنامه ی واقعی.

 

اگر این آدم اونی بوده که نشون داده شده خدا جدا حفظش کنه!

 

در یک کلام:"اشکها و گاهی-خیلی به ندرت-لبخندها"

 

 

 

3.استالین و استالینیسم

 

جالب بود،مونس شب های بیخوابی!بیچاره "کولاک ها"

 

ابن ملجم های داستان:کامنف،زینوویف،بریا،.....

 

مظلومین داستان:چند ده میلیون روسی،اسلاو،گرجی...

 

قهرمانان داستان:همون دسته ی قبلی

 

امام علی داستان:نداشت!

 

 

4.دنیا به آخر می رسد

 

رمان بی محتوایی از"سیدنی شلدون" که بیشتر مناسب

 

 طبقه ی بورژوآ و خرده بورژوآ می نمود!"شریفی" ها بخونن!

 

 

5.قلعه ی حیوانات

 

اگر هم نوشته ی ارزشمندی بود مترجم عزیز با مهارت

 

 زایدالوصفی به گندش کشیده بود،خواندیم و آنا فآنا حرص

 

 خوردیم.

 

 

6.کوه پنجم-پائولو کوئیلو

 

به یک بار خواندن می ارزید.بی اختیار یاد مجموعه ی "گیوم تل"

 

 می افتادم.

 

الیاس نبی در آیینه ی اندیشه ی کوئیلو،وقتی به جنگ خدا می رود

 

 تازه به کمال می رسد،انصافا "کیمیاگر" بهتر بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:35  توسط علی فرمد  | 

زن همسایه: پاشو...پاشو...پاشوووووووووو (خیلی بلند و کشدار)

مادر:خدا نیاره اون روزو که من بخوام این جوری بشم.یعنی خدائیش ار خدا می خوام قبل از این که کارم به این جا ها بکشه خلاص شم.

جوان:حالا همه ام که این جوریا تا نمی کنن.

زن همسایه:بخور...بخور...ب...خو..ر (خیلی بلند و کشدار)

مادر همسایه:...؟

 

 

چند سال پیش دم غروب می نشست کنار در و زل می زد به کوچه ی اصلی و اگر خیلی سرحال بود مادر و فرزندهای کوچه را صدا می کرد،چند کلامی مهمانش باشند.یادی از گذشته ها و خوش و بشی با کودک هاج و واج و "دیگه مزاحم نشیم مادر" و می فهمید وقت ملاقات تمام است و آب نباتی به رسم تقدیر و تمام.....تا روزی دیگر و شاید صید هم نفسی دیگر.نگاهم را ازش می دزدیم.جواب سلامم را نمی داد.نمی فهمید؟می فهمید و به رو نمی آورد؟نمی دانم.هرچه بود حس می کردم خوش ندارد از آن سلام های خشک خالی بشنود.آن اوایل دو سه باری لبخند زد انگار.یادم نیست.مادر و خواهر ما را هم هر از گاهی تور می کرد.

 

دختر دست کم چهل سال را دارد.مادر از کی به کل زمینگیر شد و وبال دختر نمی دانم.لابد از وقتی صدای این عتاب و خطاب ها بلند شد.با افعالی به غایت کوتاه و روشن!چنان که مادری به طفلی.و مگر نه این که مادر اکنون طفلیست،طفل دیروزش را؟فرزندی بی امیدی به رشد و قد کشیدن و بالنده شدن.در سراشیبی کند و ملال آور زندگی.مقصد: بی شک خانه ی معلومی در بهشت زهرا(مگر می شود در این گرانی روز افزون ملک پیش تر فکری نکرده باشند؟)

 

*با تشکر از خواهر مکرمه بابت زحمت تایپ

*آقای مهندس نیکخواه!از تذکراتتان استفاده کردم.ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 21:55  توسط علی فرمد  | 

یک سالی می شه که پیله کردم به مطالعه ی جنبش هایی که در طول مبارزات انقلاب ایران فعالیت کرده اند،به خصوص اونا که مشی قهرآمیز و مسلحانه داشته اند.

 

خیلی پندآموزه و در عین حال "غصه آور":

 

از شکنجه های وحشیانه ی ساواک بگیر تا جوان های مستعد و درس خوانده ا ی که با دغدغه ی مذهبی-مردمی از خیر پرستیژ مدرک و رفاه گذشتند و پا به عرصه ی مبارزه گذاشتند و دست آخر مارکسیست شدند و این همه ی ماجرا نبود چون آنها که در مقابل این تغییر ایدئولوژی مقاومت می کردند مشمول اعدام انقلابی و تصفیه ی درون سازمانی می شدند(!) و دست آخر هنگامی که بعد از دستگیری برای ساواک جاسوسی

 می کردند،باز هم با وجود این خوش خدمتی به دار آویخته شدند.

 

حکایت بایکوت های درون زندان که به زعم مبارزان از شکنجه سخت تر بوده هم که نقل خاطرات آنهاست.

 

و از همه دردناکتر آنها که در درگیری توسط خود خلق الله دستگیر و تحویل پلیس می شدند!

 

بر این مملکت چه ها که نرفته و نمی رود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 16:36  توسط علی فرمد  |