تبليغاتX
این روزها که می گذرد...

این روزها که می گذرد...

آن چه در پی می آید ملمعی بسیار فاخر و در عین حال روان از استاد سخن،سعدی است.متن شعر را از وبلاگ  آقای محسن عظیم الشان نقل می کنم و ترجمه ی قسمت های عربی را هم شخصا ضمیمه کرده ام.
ترجمه ی بعضی قسمت ها با وجود مراجعه به "المنجد" دقیقا روشن نشد که اگر اطلاع داشتید حتما در میان خواهید گذاشت.

 

 

سل المصانع ركبا تهيم في الفلوات(۱)


ت
و قدر آب چه داني كه در كنار فراتي ؟

 

شبم به روي تو روز است و ديده ها به تو روشن
و ان هجرت سواء عشيتي و غداتي(۲)

 

اگر چه دير بماندم اميد برنگرفتم
مضي الزمان و قلبي يقول انك آت(۳)

 

من آدمي به جمالت نه ديدم و نه شنيدم

اگر گلي به حقيقت عجين آب حياتي

 

شبان تيره اميدم به صبح روي تو باشد
و قد تفتش عين الحيات في الظلمات(۴)

 

فكم تمرر عيشي و انت حامل شهد(۵)


جواب تلخ بديع است از آن دهان نباتي

 

نه پنج روزه‌ي عمر است عشق روي تو ما را
وجدت رايحه الود ان شممت رفاتي(۶)

 

وصفت كل مليح كما يحب و يرضي(۷)


محامد تو چه گويم كه ماوراي صفاتي

 

اخاف منك و ارجو و استغيث و ادنو(۸)


كه هم كمند بلايي و هم كليد نجاتي

 

زچشم دوست فتادم به كامه ي دل دشمن
احبتي هجروني كما تشاء عداتي(۹)

 

فراق نامه ي سعدي عجب كه در تو نگيرد
و ان شكوت الي الطير نحن في الوكنات(۱۰)

 

 

۱.قدر و ارزش چشمه ها را از سوارانی بپرس که دلباخته ی بیابان ها هستند.

۲.اگر از من دور باشی روز و شبم یکی است.

۳.زمان می گذرد و قلب من هم چنان بر این باور است که خواهی آمد.

۴.محققا چشمه ی حیات در ظلمات پدیدار گشته است.

۵.چه قدر زندگی مرا تلخ می کنی حال آن که خود صاحب شهد شیرینی.

۶.اگر جامه ام را ببویی رایحه ی گل به مشامت می رسد.

۷.هر محبوب ملیحی را آن چنان که دوست می دارد و راضی می شود وصف کردم.

۸.از تو خائفم و در عین حال به تو امیدوارم و از تو کمک می طلبم و به تو نزدیک می شوم.

۹.دوستانم همان گونه که میل دشمنانم بود از من دوری کردند.

۱۰.اگر شکوه از حال زارم به پرندگان برم،در لانه هایشان به نوحه در می آیند.


 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 10:26  توسط علی فرمد  | 

اصلا نقل این نیست که حرفی برای گفتن نداشته باشم یا رویم نشود یا از این دست افاده ها....
حرف که باد هواست و لذا فراوان در فراوان،رو هم که الی ماشاءالله!
باری در این میانه ی جوانی،چنان که افتد و دانی،مشغولیت(برای ما یکی از نوع نخود سیاهش) بسیار است و مزید بر آن سرانگشتان این حقیر در امر تایپ به غایت ناتوان.بحمد الله از کاهلی و تن پروری هم کم بهره نیستم.این ها دست به دست هم داده که تا کنون دنیای مجازی را از پرگهر لئالی خویش بی بهره بگذارم یا شاید هم آسوده خاطر،الله اعلم.

حالا ما برای N امین بار دست به کیبورد بردیم ،تا پروردگار در ادامه چه خواهد.شما دوست عزیز اگر مشتاقی یا لااقل خواهانی یا کم کمش بدت نمی آید ندایی بده،بلکه تکانی در این "بیهده سرانگشتان" افتد و شوری در اصحاب صفا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 18:27  توسط علی فرمد  |