تبليغاتX
این روزها که می گذرد...

این روزها که می گذرد...

احوال بابا جون گلم؟

خوشتان هست آن ور خط؟

میون این همه بار که شال و کلاه می­کنید، کرواتتان را هم میزون می­کنید و می­آیید وسط خواب بر و بچه­هایتان، یه سری هم به این نوه­ی حقیر سراپا تقصیر بزنید طوری نمی­شودها...

دیشب خیلی دلتنگتان شده بودم، بیشتر از هر وقت دیگر در این 2-3 سال.

 دلتنگ نطق­های خارج از دستورتان که سایرین را اول به وحشت می­انداخت که نکند ال شود و بل شود ولی دست آخر همه را به وجد می­آورد.

دلتنگ مدیحه­خوانیتان که سراسر شور و صفا بود، بی­نیاز از سبک و تحریر و هر قرطی بازی دیگر.

دلتنگ هم کلام شدنتان با "السابقون السابقون" زورخانه!  جای شما خالی از اهل گود بودند، حیف شما نبودید که دمخورشان شوید.

نمی­دونم فاتحه­های پیزوری که سالی یکبار نثارتان می­کنم به شما می­ رسد یا گوینده­اش آن­قدر مرخص است که از دهن در نیامده  توی سرش می­زنند، هر چه هست دلیل نمی­شود که شما مقابله به مثل کنید و سیگنال دعایتان را مخابره نکنید، حرف من نیست ها، مرام گود اجازه­ی -زبونم لال- بیمرامی را از شما سلب می­کند! پس ما منتظریم، عجل بالدعا لابن اختک  یا حاج عباس بن علی­اکبر.

فعلا عزت زیاد و بدرود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:54  توسط علی فرمد  | 

شوپنهاور میگوید: " تمامی حقیقت از سه مرحله میگذرد، اول به مسخره گرفته میشود، دوم وحشیانه با آن مخالفت میشود، سوم چنان پذیرفته میشود که انگار بدیهی است!" انصافا جمله ی پرمغزیه، نمونه های بارزش رو در اعتقادات خودمان- همانها که مو لای درزشان نمیرود میبینیم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 20:10  توسط علی فرمد  | 

گاهی یک طورهایی می­شود که فکر می­کنم زندگی هنوز زیباست یا دست کم مایه هایی از زیبایی و شور در آن باقی مانده ...

از "تاریخ" خواندن قبل از خواب بگیرتا اشک­هایی در خلوت یا چند روزی نفس کشیدن در معیت دوستان یا یک تصمیم جدید برای یک زندگی منظم تر و سعادت­مندانه­تر.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 14:0  توسط علی فرمد  | 

1.با وسایل یا بی وسایل؟

این اولین سئوالی بود که قربانیان مهندس را به خود مشغول می کرد.مهدی نبوی ترجیح داد

صادقانه آن را بپرسد تا دوباره کاری نشود.

2.رضایت نامه ی سفر مشهد:

بلغ العلی بکماله ،بله دیگه،کشف الدجی بجماله

ولی محترم؛....

از این جا به بعد چه خوانده شد،خدا می داند.ما که مشغول خندیدن به لهجه ی استاد بودیم.

3.-اااااااااه.هریوندی چرا مثل احمقا(در بعضی مصادر آمده: مستانه) می خندی؟!

این بار کل کلاس، مثل احمقها می خندیدند.

4.اجماع عمومی بر آن شد که استاد را از توهم بامزگی جک هایش خارج کنیم.

لطیفه ای دیگر و سکوتی مرگبار.

-اااه،حاجی پس چرا نمی خندین؟

اکنون همه می خندیدند ولی نه به جک!

5.جمعیت پس از مطالعه گروهی:

-آقای محبی می شه پیشنماز وایسین؟

-استاد وایسین لطفا

-.....

جماعت، بیش از یک تکبیر دوام نیاورد.استاد گیج شده.الآن چه حکمی جاری است:

جماعت یا فرادی؟!

6.-بله دیگه،آقای احمدی از فارغ التحصیلای دوره ... می گفتن که، بله دیگه، خلاصه یه بار نشد

که من تکلیفم ناقص باشه.

این قالب بعدها توسط محمد مقصودی،من و سایرین استفاده های بیشتری پیدا کرد.مثلا:

-بله دیگه،خانم ویکتوریا بکام، همسر آقای دیوید بکام از فارغ الثحصیلای دوره ی ...، می گفتن که،

 بله دیگه، خلاصه یه بار نشد که من موهام برای غیر همسرم پیدا باشه.

7.عبارت "فهو المطلوب" و علامت ابداعی استاد به رفقا کمک کرد برگه های هندسه شان بعد از

 نتیجه گیری مستقیم فرض از حکم،حالتی حق به جانب بگیرد.

فرزاد با حرص:ببینید با یه فهو المطلوب نوشتن و سه تا نقطه زیرش گذاشتن، قضیه اثبات

(این قسمت با استرس زیاد روی تکواژ "اث") نمی شه.اینو کی یادتون داده سریع بنویسین

فهو المطلوب الذی کنا نبحث عنه؟

شلیک خنده

8.-یه تذکری هم بدم، گفتن که از این به بعد هیچ دو نفری پشت یه ستون کتابخونه نباشن.

بعدها برای جلوگیری از رخ دادن گنگ-بنگ این قانون به اجتماعات 2k نفری تعمیم یافت.

9.سرود:

جمعیت:اه اه اه اه مهندس؛ چرا بنزین گرون شد؟

تکخوان:حروم شد

10.-بله دیگه، مؤسسه ی ما مثل یه جزیره ایه که خلاصه نیاز به آدمای سیستم پذیر داره.

11.-فرض کنید 10 زوج زن و مرد رو طناب پیچ کردیم، به چند طریق ممکنه .....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:4  توسط علی فرمد  | 

 

1.صدای موتور رشته ی نطق غرای فرزاد را گسست...قهقهه ای و آن گاه:

-هیچ کدومتون کنکور قبول نمی شین

2.-آقای خالقی کوییز بگیرم؟

جمعیت:نه،نه،...

-هیسسسسسسسس،فقط آقای خالقی،از چی بگیرم؟

جمعیت+خالقی:از مثلث

-بنویسید.مطلوب است مکان هندسی...

جمعیت:ااااااه­

3.آقای مقصودی به گوشتم نخورده؟!!

4.تلاش مذبوحانه ای برای رفع کدورتها!

همهمه

تبریزیان:آقای هنرمندی معلم سر کلاسه،ساکت

فرزاد:آقای تبریزیان صحبت نفرمایید!

5.تبریزیان با لبخندی موذیانه:

-آقای آزادخانی امتحان در چه سطحیه؟

-در سطح تهران

6.فرآیند حل مساله

-.....(پای تخته ،استدلال قربانی یک عصر پنج شنبه)

-آفففففرین

-.....(ادامه استدلال)

-آفففففرین

-.....(ادامه استدلال)

-آقای فرمد صحبت نفرمایید،آقای تبریزیان شمام صحبت نفرمایید،آقای رحمانی یکی یکی باید بگم؟

-.....(ادامه استدلال،تکرار)

-بله

-.....(ادامه استدلال)

-ننننننننه،چرا؟

-دست و پای بی جهت قربانی در باتلاق

-نه،اگر A  با B برابر بود میتونستین اینو بگین،ولی الآن چرا؟

(ماله کشی و تحویل گچ)

7.آقا رحمان،پای بی جوراب،کفش خوابیده:یک شروع طوفانی

جماعتی که سر پا مانده اند و چشم غره ی فرزاد را تحمل می کنند.

8.دفتر معلمین،یک تلاش دیگر از محمد تبریزیان

-سلام آقای فرزادخانی!

نتیجه پر واضح است،حمل به عمد،اخم درهم کشیده.

9.مراسم قبل از کلاس با اجرای علی واضحی:

-فرزادم و امید عالمینم      رفیق دوست خوبم حاج حسینم

 فرزادم و کوییز می گیرم     از بقالی مویز می گیرم

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 21:44  توسط علی فرمد  | 

اصلا می دونی چیه؟هر چی بخوای سعی کنی سر در بیاری که چه جوری قراره خوش بگذره بیشتر نمی فهمی.

نه این که بخوام از این گیرای طنز بدم که "آدم تو استخر عسل نوچ می شه" یا "اون طرف کلی در و داف داره" یا "اون جا زمستوناش گرمه" یا ...

از ما فی الضمیر خدا هم نمی خوام سر در بیارم که گیرای تنزیهی بدی که "کلما میّزتموه بأوهامکم ..."،نه،بحثم رو خودمونه.

بخوام تخفیف بدم،قبول دارم که اگه واقعا خوش بگذره خوبه؛ولی آخه به چه قیمتی؟

ریست کردن شب به شب حافظه؟د آخه نخوردیم نون گندم دیدیم دست مردم،اون شاخهاش هم اشباع می شن،حالا تو هر ژانری،یعنی اگه نشن که خیلی ولمعطلن،حالا وسط دعوا نرخ تعیین نکنم؛منظورو که رسوندم...؟

بیشتر از اون می دونی از چی حرصم در میاد؟متراژای بالا که تا همون ابد طول می کشه همه جاشو سیاحت کنی.از اون بدتر تعدد دفوات بهشتی و اون ویژگی های نگفتنیشون.از همه ی اینا بدتر آلترناتیوش:آتیش و مار و ...

خودت می دونی اون قدر خام نیستم که فقط بگم چه جوری قراره خوش بگذره؛این که فقط فتح باب بود.

دعوا سر اینه که چرا باید با اینا خوش بگذره؟یعنی ما اون قدر از این ورمون ندید-بدیدتر میشیم که به اشباع نمیریم؟نگو اون جا ارتقای کیفی داره،تا مغز استخون دفوات از شدت لطافت پیداست،از غسل شیرین تر،...

ازت می خوام منصف باشی و وجه مبعد رو نگیری،خب؟

خب؟

آهان،پس حالا بقیه ش،این که می شه همون تبدیل عمه قزی به سیندرلا،منتها  scale شده!تغییر ماهوی هم اصلا حرفشو نزن چون نه در متون هست،نه با توصیفات جور در میاد،نه اصلا این متد دردی رو دوا می کنه...

فقط ممکنه با رضوان اکبر حلش کنی...

حالا بگذریم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:4  توسط علی فرمد  | 

 

 

نقل است که در دوران دیکتاتوری کمونیستی استالین در شوروی یکبار چنین سئوالی

در آزمون تاریخ مدارس طرح شده بود:

"به نظر شما مؤثرترین شخص در تاریخ شوروری چه کسی بوده و چرا آن شخص

رفیق استالین است؟"

چند وقت پیش که فیلم 1984 را بعد از گذشت زمان زیادی از مطالعه ی کتاب آن

دیدم،چنین فضایی برایم تداعی شد:در سکانس پایانی،شخص اول فیلم واقعا به

  !عشق می ورزیدbig brother

ما در عقایدمان چه قدر تحت تأثیر ناظرهای بزرگ(big brother) درون و

بیرونمانمان هستیم؟ 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 8:25  توسط علی فرمد  | 

دیشب که با ممد تبریزیان گپ می زدیم،حال و هوای ایران-عربستان های

جوونیا برام زنده شد،راستی که چه استرس لذت بخشی داشت.

 

به دلم افتاده با این که از اون فضا چند سالی گذشته،این دوره ی مقدماتی

پتانسیل تجدید خاطره رو داره،زمانش که ایده آل به نظر میاد.نیمه ی

شهریور،آلونک پشت بوم خونه ی ما،کل کل علی واضحی و علی احمدی

(که اگه براش محرز شه بالا نمی ریم طرفدار کره جنوبی یا عربستان

می شه!)،سیگار بین دو نیمه ی رضا نقوی که به احترام جمع تو کوچه

می کشه و یه دلستر خانواده هم از محمود آقا می خره،قهقهه های مستانه ی

ممد مقصودی که عناصر سوتی دهنده ی بازی رو به باد تمسخر می گیره

(به کمک خودم)،یادآوری سنتی ممد تبریزیان از خالی بودن جای برومند

در دروازه،بحث های سینمایی مقصودی-واضحی-مروی که با پارازیت های

احمدی همراه می شود(البته این پارازیت ها با استدلال مقصودی مبنی بر این

که "تو که فیلما رو با دور ضربدر 32 نگاه می کنی نظر نده" فیلتر

می شوند)،سکوت آقا تهران که محو بازی است و زیر لب به علی دایی

بد و بیراه می گوید،...

هی روزگار....

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 7:53  توسط علی فرمد  | 

 

بیست و سه عدد زیبایی است اگر سالهای خون دل خوردن آن رسول امی باشد،

نه عمر بی ثمر این بنده ی رسوا؛ بیست و سه سال گذشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 10:59  توسط علی فرمد  | 

عشق تو مرا "ألست منکم ببعید"

هجر تو مرا "إن عذابی لشدید"

بر کنج لبت نوشته "یحیی و یمیت"

"من مات من العشق فقد مات شهید"

ابوسعید ابوالخیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:30  توسط علی فرمد  |